ذکره الاحوال
شیخ تمبان برکشید و آلت نسّاله غلاف فرمود و تن ِ سیاله به دیواری نهاد و چمباتمه به اشتیاق یار نشست و تذکره بنمود بدین مقال که از ادبیات کهن هیچ در آستین ندارم و هوای کوچهی مشیر دارم و من نرمیدم نه گسستم و از این حرفا:
از پرده بر من فرود آی .
از پردهی سوم دست باز و انگشت حلقه کرده بر زخمهی تار.
یا از پردهی اکراه آنسان شناسان اینسان گریز.
یا از پردهی بکر و لرزان تن به سودای خیال سپرده.
بر من فرود آی و فرودم کن از هر چه نام.
فرازم کن بر سر بام.
خام.
من چمباتمه به دیدار دو چشمان نگارم. نگرانم. چه گرانم.
سیگار به دست تو سپارم.
نگریزم، نستیزم، که من از سنگ تو ...... به غزالان سیه چرده سلامی دارد.
پشت من بر لب جوی و لب تو می خارد.
جان دارد.
از پرده بر من فرود آی .
و پیراهن بوکردهی من را به دو چشمت بنما.
تا بنمایم.
بنماید.
و نمودن سهل است.
جهل است.
بنمایید که تا جان شما خسته نماند. بتواند. بسراید و هر فعل پدرسگی که از بنمودن سخت است که باغ و گلستانم آرزوست با هر متراژی که صلاح است و سلاح است و ثلاح . کاه در دامن کاه.
از پرده بر تو فرود آمدم. دقیقا راس ساعت. فرودم را به فراز بردم و برگشتم و سیگار کشیدم و دوباره چون میرود او در پیرهنم؟. تنگ است تو را این هشت فلک. یا هفت خرک یا هر ترکیبی از یک عدد و یک کلمهی مختوم به کاف. مثلا شیاف.
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم.
بیست کیلومتری رشتم...
باقالیپلو با ماهی.
با رب انار و لب یار.
کوچه ها تعطیلند.
حرمت نشر فلاسف محفوظ...
بی تو اما به چه تندی من از آن کوچه گذشتم.
مشتم.
کشتم.
از پرده بالاتر نمی روم.
به نت سل که می رسم هوای فلافل می کنم شاید که فیلسوف شوم یا از فلاسفه. با حق نشر محفوظ.
یار یار یار...
با جبر و اختیار...
حق فلاسف محفوظ...
طعم فلافل محظوظ...
پیچیده در لای قبای باقالیپلو با ماهی...
دفتر کاهی ...

|