نصف شب
نصف شب است. من از کوچه میگذرم. تکزنگ میزنم عشق من. اگر اتاق خواب بودی چراغ اتاق را روشن خاموش کن. نور زرد از روی پردهی آبی که بر سطح کوچه میافتد خیلی عاشقانه هست عزیزم. دیوانه کننده است عشق من. دوست دارم هر چه زودتر همسر من باشی. و من با تو تمام رودخانههای جهان را از نزدیک ببینم. تمام پایتختهای جهان را زیر پا بگذارم و به عجایب هفتگانه سلامی دوباره کنم عشق من. تو خیلی عجیبی جیگر. از وقتی فهمیدم تو چقدر جیگری کلا احساس میکنم عجایب جهان هشتگانهست. تکزنگ میزنم.
پی نوشت :شیخی را گفتند: یا شیخ! قدرت خدای را عزوجل به چشم خویش دیده اید و شنیده اید؟
شیخ فرمود: در جوانی به مزرعه ذرّتی اندر شدم. بانوانی به جدّ برداشت ذرّت می کردند و من گوشه ای نشسته بودم. بانوان چون برای قطع ساقه ذرت خم می شدند ممدّ حیات بودند و چون برمیخاستند مفرح ذات. پس فهمیدم در هر خمشدنی دو نعمت است و بر هر نعمت شکری واجب.
گفتند: یا شیخ! این نعمت بود نه قدرت!
شیخ فرمود: ابله! شب به ایوانخانهء همان مزرعه با تنی چند از آن بانوان اندر بودم که شکر نعمت به جای می آوردم و به چشم خویش قدرت خدا را نظاره میکردم.

|