ايران، خاك بيپناه من
ايران، خاك بيپناه من، كوس رسوايي جويي كه از معدنهاي طلا به راه افتاده است، همهجا بلند است. همهجا، با جوانهايي كه خاك تو پرورده است. همانها كه در خون غلتند اين روزها. وطن اي وطن، زهري است جاري از حلاوت قدرتدوستان، و گويا رنگ همهچيز تغيير كرده است اين روزها. اين روزها هركه را ميبيني، گوشهاي، كنجي خود را به خواب سپرده است. هركس گوشهي امني جسته است و در خواب، چه روياها كه نميبيند. روياييترين آراميها و زيباترين لحظهها. اما بيخبر است از آنسويي كه لگدمال بيگناهان است. نميخواهند ببينند كه همهچيز آنگونه كه گفتهاند، نيست. آنگونه نميماند. گويي دروغها را فراموش كردهاند. باورشان نميشود كه سرشان زير برف است و بر تن امپراتور جامهاي نيست. گويي نيستند آنانكه خود را به خواب زدهاند. شب سياهي ميزند بر خانههاي سوگوار، اما موسي در خواب نيست. گرچه روي آب است خانهاش اما گويا به مقصد ميرساند او را، او. برميخيزد موسي روزي، از همين خاك كه هيچ خشك جوانه نمانده است. موسي روزي، صدا در خواهد داد و ايلش را خواهد خواند. دستش بر پيشاني و سر اما با فرياد دادخواهي. روزي هست با موسي تا قومش را از گدار پرخروشي نيل گذر دهد. روزي هست تا همين نزديك كه گلها سر بر خواهند كرد از دامان تو. و سبز خواهي گشت، و سبز خواهي ماند تا موسي ببالد و قومش. اي خاك، اي وطن، دست نامردان و خائنان را كوتاه كن از خاك، از ايمان، از شور و سرسبزي و طراوتشان. اي خاك، اي وطن، امروز، روز مضايقه از نان نيست. امروز روز در محاق شدن انسانيت و اخلاق است. وطن اي وطن، مخواه كه كسي از كسان در خواب غفلت بماند. چه اينكه بسياري را از خود پرسش از چند و چون نيست و چه فرقشان با سنگ، كه از او چشمهها جوشد و از اينان، نه صدا و سخن. وطن اي وطن، امروز تنهاتر از هميشه اي چه اينكه ديگر نه چون دوردست تاريخ، كه نه مثل هيچگاه، برادرانمان سكوت كردهاند و كلاه محكم گرفتهاند مبادا باد، كه نه مانند هيچچيز، از دستشان بربايد و خود تن به باد سپردهاند. روزهاي غريبي است اي خاك، آنها كه پرورديشان، سكوت پيشه كردهاند. مباد انسانیتی بر كسي كه فرياد دادخواهي انسانی را بشنود و ساكت بماند. مباد. ايران، خاك بيپناه من.

|