سخنان دل به دیده :
بحث است میال دیده و دل
بشنو سخنان این دو عامل
دل گفت به دیده ای خردمند
تا کی بکشانی ام تو در بند؟
صد بار گنه نهی تو بر دل
در خون کشی ام چو مرع بسمل
ای دیده بمن تو پاسبانی
پرهیز نما ز بدگمانی
در این قفسی که من فتادم
جز دوست رهی به کس ندادم
اما به نگاه تو همه شاد
دلها همه دسته دسته آزاد
دیدی تو تمام ماهرویان
زیبایی نقش و صورت جان
بدنام نموده ای تو دل را
بر آب مریز خاک و گل را
گفتم ز تو بارها حکایت
با قاضی و کردم این شکایت
یا حکم دهد تو را ببندند
یا بر دل ریش من بخندند
جواب دیده به دل :
چون دیده شنید این سخن را
بگشود زبان خویشتن را
گفتا که ایا دل رمیده
ای در همه عمر کس ندیده
من دیده ام آنچه را که خواهی
در سیر ز ماه تا به ماهی
دیدم همه صنعت خدا را
هم پادشهان و هم گدا را
هم ماه رخان خوب و زیبا
یاران پریوش و فریبا
من دیده ام و به کس نگفتم
دری به زبان خود نسفتم
اما تو ندیده مایل استی
ناخورده شراب یار مستی
ای گم شده در هوای شیطان
از بوالهوسی تویی پریشان
آدم چو اسیر نفس گردید
آن میوه منع گشته را چید
ای دل تو مکن زبان درازی
کم کن تو مرا شریک بازی
بر دام هوس کشیده پایت
ای سنگدل این بود سزایت
پی نوشت :
1- بابا ما دیگه کی هستیم!
2- آره تو همونی که میخوام... آره همونیم که تو میخوای ... حالا که همه چی جوره جوره.... زود باش بگو باهام می یای ... تو همونی که با یه نگاش ... میخوام بشم عاشق چشاش ... کسی بخواد تورو بگیره ... اونو میشونم سر جاش ... اونو میشونم سر جاش...
3- همین!