من هستم...
حرف خاصی نیست ، غرض ابراز وجود بود که حاصل شد !
+ بدینوسیله اعلام میکنم که زنده هستم و هرگونه شایعات سایت های مغرض درباره کشته شدن اینجانب در اغتشاشات اخیر از بیخ و بن تکذیب می شود !

شرح در متن
امروز بهاي هيزم و عود يکي ست در چشم جهان خليل و نمرود يکي ست بر گوش کساني که در اين بازارند آواز خر و نغمه داود يکي ست
پی نوشت : آره پسرم غصه نخور، داشتم میگفتم، همونطور که گابریل گارسیا مارکز تو وصیت نامش نوشته، هیچ کس لیاقت تو رو نداره و اون کسی که لیاقتتو داره، تو لیاقتشو نداری...

ذکره الاحوال
شیخ تمبان برکشید و آلت نسّاله غلاف فرمود و تن ِ سیاله به دیواری نهاد و چمباتمه به اشتیاق یار نشست و تذکره بنمود بدین مقال که از ادبیات کهن هیچ در آستین ندارم و هوای کوچهی مشیر دارم و من نرمیدم نه گسستم و از این حرفا:
از پرده بر من فرود آی .
از پردهی سوم دست باز و انگشت حلقه کرده بر زخمهی تار.
یا از پردهی اکراه آنسان شناسان اینسان گریز.
یا از پردهی بکر و لرزان تن به سودای خیال سپرده.
بر من فرود آی و فرودم کن از هر چه نام.
فرازم کن بر سر بام.
خام.
من چمباتمه به دیدار دو چشمان نگارم. نگرانم. چه گرانم.
سیگار به دست تو سپارم.
نگریزم، نستیزم، که من از سنگ تو ...... به غزالان سیه چرده سلامی دارد.
پشت من بر لب جوی و لب تو می خارد.
جان دارد.
از پرده بر من فرود آی .
و پیراهن بوکردهی من را به دو چشمت بنما.
تا بنمایم.
بنماید.
و نمودن سهل است.
جهل است.
بنمایید که تا جان شما خسته نماند. بتواند. بسراید و هر فعل پدرسگی که از بنمودن سخت است که باغ و گلستانم آرزوست با هر متراژی که صلاح است و سلاح است و ثلاح . کاه در دامن کاه.
از پرده بر تو فرود آمدم. دقیقا راس ساعت. فرودم را به فراز بردم و برگشتم و سیگار کشیدم و دوباره چون میرود او در پیرهنم؟. تنگ است تو را این هشت فلک. یا هفت خرک یا هر ترکیبی از یک عدد و یک کلمهی مختوم به کاف. مثلا شیاف.
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم.
بیست کیلومتری رشتم...
باقالیپلو با ماهی.
با رب انار و لب یار.
کوچه ها تعطیلند.
حرمت نشر فلاسف محفوظ...
بی تو اما به چه تندی من از آن کوچه گذشتم.
مشتم.
کشتم.
از پرده بالاتر نمی روم.
به نت سل که می رسم هوای فلافل می کنم شاید که فیلسوف شوم یا از فلاسفه. با حق نشر محفوظ.
یار یار یار...
با جبر و اختیار...
حق فلاسف محفوظ...
طعم فلافل محظوظ...
پیچیده در لای قبای باقالیپلو با ماهی...
دفتر کاهی ...

نصف شب
نصف شب است. من از کوچه میگذرم. تکزنگ میزنم عشق من. اگر اتاق خواب بودی چراغ اتاق را روشن خاموش کن. نور زرد از روی پردهی آبی که بر سطح کوچه میافتد خیلی عاشقانه هست عزیزم. دیوانه کننده است عشق من. دوست دارم هر چه زودتر همسر من باشی. و من با تو تمام رودخانههای جهان را از نزدیک ببینم. تمام پایتختهای جهان را زیر پا بگذارم و به عجایب هفتگانه سلامی دوباره کنم عشق من. تو خیلی عجیبی جیگر. از وقتی فهمیدم تو چقدر جیگری کلا احساس میکنم عجایب جهان هشتگانهست. تکزنگ میزنم.
پی نوشت :شیخی را گفتند: یا شیخ! قدرت خدای را عزوجل به چشم خویش دیده اید و شنیده اید؟
شیخ فرمود: در جوانی به مزرعه ذرّتی اندر شدم. بانوانی به جدّ برداشت ذرّت می کردند و من گوشه ای نشسته بودم. بانوان چون برای قطع ساقه ذرت خم می شدند ممدّ حیات بودند و چون برمیخاستند مفرح ذات. پس فهمیدم در هر خمشدنی دو نعمت است و بر هر نعمت شکری واجب.
گفتند: یا شیخ! این نعمت بود نه قدرت!
شیخ فرمود: ابله! شب به ایوانخانهء همان مزرعه با تنی چند از آن بانوان اندر بودم که شکر نعمت به جای می آوردم و به چشم خویش قدرت خدا را نظاره میکردم.

من یه قهرمانم...
من یه قهرمانم. تو کل زندگیم سعی کردم کسیو ناراحت نکنم. همه نگرانیم این بوده که آدما رو از خودشون ناامید نکنم. من یه قهرمانم. مثلاً وقتی چن تا دختر از کنارم رد میشن همه سعی خودمو میکنم که به همشون به یه اندازه نگاه کنم تا هیچ کدومشون فک نکنن از بقیه زشت ترن، حتی سعی میکنم به همه جاشون به یه اندازه نگاه کنم تا فک نکنن یه جاهاییشون مشکل داره و اونقدی که باید، مناسب نیست و نرن همه جاشونو عمل کنن. یا مثلاً وقتی دارم آدما رو مسخره میکنم همه سعیمو میکنم که دست رو نقطه ضعفاشون نذارم و به کلیات بسنده میکنم. وقتی دارم بهشون فحش میدم سعی میکنم تو فحشام از حیوونایی استفاده نکنم که واقعاً شبیهشون باشن. وقتی سر کرایه، دهن یکی از مسافرا رو با قفل فرمون سرویس میکنم، در انتها براش توضیح میدم که اگه قفل فرمونو نداشتم حتماً میتونسته ترتیبمو بده.
آره هر جور که نگاه کنیم من یه قهرمانم. انتظار ندارم عکسمو هر روز تو روزنامه ها ببینم یا اسمم بجای پتروس تو کتابا باشه، همه حرفم اینه که خوبه قدر قهرمانامونو امروز که هستن بدونیم تا فردا تاسف نخوریم که تو غفلت چه قهرماناییو از دست دادیم...

آقای خیلی عزیز
- آقای عزيز ، امكان داره سيگارتونو خاموش كنيد ؟
آقای عزيز نگاهم می كند
از سوراخ های بينی اش ، رشته های دود ، مثل ارواح گريزان از جهنم ، در آسمان كوچك تاكسی ، به پرواز در می آيند
آقای عزيز از من می پرسد :
- ناراحتی ؟
امروز او اولين كسيست كه حالم را می پرسد
فكر می كنم ، به راحتی ها و ناراحتی هايم ، به گربه سياه همسايه كه دو تا از ماهی های حوض را برای توله هايش برد
- ببخشيد ، به بچه گربه چی می گن ؟
با انبوهی از دود جواب می دهد :
- كره خر ...
نمی دانم با من بود يا با بچه های گربه همسايه
سرفه می كنم
- نگفتی ؟ ناراحتی الان ؟
هميشه جواب دادن از سئوال كردن برايم سخت تر بود ، خيلی سخت تر
سرم را به راست و بعد به چپ تكان می دهم
مثل شاگرد مدرسه هايی كه از خيابان خلوتی رد می شوند
دود سيگار شبيه مه غليظ مرداب های وحشتناك كابوس هايم غليظ و غليظ تر می شود
سرفه می كنم و از چشم هايم اشك جاری می شود
آقای عزيز به فيلمی كه از شيشه های تاكسی پخش می شود نگاه می كند
عبور و مرور درخت ها و آدم ها و كلاغ ها
و من شديدا دلم تخمه آفتابگردان می خواهد
نه برای شكستن ، برای مكيدن شوری هايش
حالم از تلخی دود سيگار به هم می خورد
راننده ، بی خيال ، مثل عروسك كوكی ، كارش را می كند
ترمز ، كلاچ درگير ، دنده 1 ، 2 ، 3 و دوباره ترمز
چراغ قرمز ، سبز و زرد و دوباره ....
- آقای عزيز ، ميشه شيشه رو بكشين پايين ؟
آقای عزيز سرش را بر می گرداند و نگاهم می كند
نگاهش مزه كتك می دهد و طعم فحش ، فحش های بد ، فحش های خيلی بد
- تنت می خاره نه؟!
نمی دانم آقای عزيز از كجا حالم را می فهمد و خارش پوستم را هم ؟
تمام تنم می خارد ، از درون و بيرون ، و سرم و درون سوراخ های بينی ام و از همه بيشتر بين انگشت شصت پايم و بغلی اش
امشب می روم حمام ، تمام خارش هايم را سرانگشت های قطره های آب می خاراند ، مهربان و نرم ، مثل مادربزرگ
- شما مادربزرگتون مرده ؟
آقای عزيز دوباره بر می گردد ، سوراخ های بينی اش گشاد تر از حد معمول شده است
و چشم هايش هم همينطور و سرخ تر
- ننه ات مرده مرتيكه ديوث ....
آقای عزيز با دست هايش يقه ام را می گيرد
راننده از يكنواختی اش بيرون می آيد و دست او را از يقه ام می كشد بيرون
صدای راننده را می شنوم :
- ولش كنيد آقای عزيز ، مشكل داره بنده خدا
احساس عريان بودن به من دست می دهد
همه چيز مرا می دانند
آقای عزيز می داند مادرم مرده است و راننده هم می داند كه من مشكل دارم
دست راستم را بين پاهايم می گذارم ، مثل آدم ، آدم بدون حوا
عريان بودن را دوست ندارم ، حتی در حمام ، شايد اگر كسی بداند من با لباس حمام می كند به من بخندد
لباس هايم پوششی برای تنم ، و تنم پوششی برای رازهايم ، رازهايی كه كسی نمی داند ، خدا كند كسی نداند
هر پله كه عريان تر شوم ، خلع سلاح تر می شوم ، می ترسم
آقای عزيز سيگار ديگری را بر لب می گذارد
صدای كشيدن چيزی بر چيزی و بعد جرقه ای و نوری ، خوشم می آيد ، شبيه تولد است
بوی باروت و دوباره ، دود ، غليظ تر از قبل
به اين فكر می كنم كه اگر اين راست باشد كه كسی را كه دوست داری درون دلت منزل می كند ، بيچاره كسی كه درون دل آقای عزيز است
طفلك حتما تا حالا خفه شده است
خيلی بد است ، شيشه دری كه كنار آن نشسته ام دستگيره ندارد
سعی می كنم با دست آن را پايين بكشم
چه تقلای بيهوده ای ، و چه نگاه های خشمناكی از راننده ، كه تلالواش از آينه ، مثل سيلی می خورد توی گونه ام
چيزی درونم می گويد : عادت می كنی
راست می گويد ، من به خيلی چيزهای بد ، و بدتر ، و خيلی بد تر هم عادت کرده است
يادم می آيد توی كتابی خوانده بودم " همزيستی مسالمت آميز "
فكر می كنم همين جوری است
يادم می آيد اوايل كه دروغ می گفتم شب ها خوابم نمی برد و وجدانم سه روز درد می كرد
كم كم عادت كردم ، عادت كردم به دروغ گفتن و بدتر از آن ، به صادقانه دروغ گفتن
دود را می مكم
با نی های بينی ام
بد بو و رخوتناك
درونم نفوذ می كند ،
احساس می كنم عده ای درونم سرفه می كنند
و من پژواك تمام سرفه ها را قورت می دهم
معده ام تعجب می كند
تا به حال همچين چيزی حواله اش نداده بودم
نفس عميق می كشم
آقای عزيز بر می گردد و نگاهم می كند
نگاهش كودكانه است و پر از سئوال
تصميمم را می گيرم
- آقای عزيز ، يه نخ سيگار داريد ؟
سئوال و تمسخر از نگاه راننده می بارد ، از آينه ای كه چشم هايش را درآن قاب گرفته است
آقای عزيز می خندد
رديف دندانهايش شبيه پله های ساختمان قديمی خانه عمه من است
بالا و پايين و بالاتر و پايين تر
- چی شد ؟ تو كه نفست داش بند ميومد ؟
واژه های دود آلود ، مثل اژدها كه خرناس می كشد
يك نخ سيگار سفيد باريك با نيمتنه زرد بين انگشت های آقای عزيز ، روبروی من ، به تعارف
می گيرمش ،
- ممنون
نگاهش می كنم ، مثل آدمی كه هويتش را از دست داده است
صدای كشيدن چيزی بر چيزی می آيد
و تولدی در من به وقوع می پيوندد
جرقه ای و نوری
و دود در دود ..... ،
- همينجا پياده می شم .
راننده نگاهم می كند و می خندد
آقای عزيز می گويد :
- كجا رفيق ، تازه داشتيم با هم حالی می كرديم
نگاهش می كنم و لبخند می زنم
نگاهش طعم عرق و پسته می دهد و شب نشينی
پياده می شوم
با رشته های از دود ، دود های به هم آميخته
پايين تنه زرد سيگار بين لبهايم جا خوش كرده است
آدم چه ساده خو می گيرد ، آدم چه ساده به چيزهايی كه نمی خواهد خو می گيرد
عميق تر پك می زنم
انگار با خودم لج كرده ام
دود ، رقص كنان ، مثل روياهای بی سرانجامم ، به آسمان تاريك شب عروج می كند
كاش دست های مرا هم می گرفت
دور و برم ، همه جا تاريك است
ماشين و راننده و آقای عزيز از من دور می شوند
ومن از خودم دورتر
می روم سمت خانه و پشت سرم دانه دانه دود می كارم
شايد كسی مرا پيدا كند .

|