امروز...
دروغگو خائن است و خائن ترسو و ترسو از پاستور تا بهارستان رو با بالگرد طی میکنه.
امروز جمهوري اسلامي فعل "مثل سگ ترسيدن" رو صرف كرد...
پ ن : بالاخره با لطف و مرحمت لباس شخصی های سپاه و بسیج و نیروی های ضد شورش، آقای احمدی نژاد توانست درمراسم تحلیف حاضر شود! دست آورد تاکتیکی هو کردن وی و.... توسط مردم بطور خودجوش صورت گرفت که حتمن در استقبال رئیس جمهور و ماموران ضد مردمی در آینده وسیعتر استفاده خواهد شد و هزینه مستقیمی برای معترضین ندارد.

ذکره الاحوال
شیخ تمبان برکشید و آلت نسّاله غلاف فرمود و تن ِ سیاله به دیواری نهاد و چمباتمه به اشتیاق یار نشست و تذکره بنمود بدین مقال که از ادبیات کهن هیچ در آستین ندارم و هوای کوچهی مشیر دارم و من نرمیدم نه گسستم و از این حرفا:
از پرده بر من فرود آی .
از پردهی سوم دست باز و انگشت حلقه کرده بر زخمهی تار.
یا از پردهی اکراه آنسان شناسان اینسان گریز.
یا از پردهی بکر و لرزان تن به سودای خیال سپرده.
بر من فرود آی و فرودم کن از هر چه نام.
فرازم کن بر سر بام.
خام.
من چمباتمه به دیدار دو چشمان نگارم. نگرانم. چه گرانم.
سیگار به دست تو سپارم.
نگریزم، نستیزم، که من از سنگ تو ...... به غزالان سیه چرده سلامی دارد.
پشت من بر لب جوی و لب تو می خارد.
جان دارد.
از پرده بر من فرود آی .
و پیراهن بوکردهی من را به دو چشمت بنما.
تا بنمایم.
بنماید.
و نمودن سهل است.
جهل است.
بنمایید که تا جان شما خسته نماند. بتواند. بسراید و هر فعل پدرسگی که از بنمودن سخت است که باغ و گلستانم آرزوست با هر متراژی که صلاح است و سلاح است و ثلاح . کاه در دامن کاه.
از پرده بر تو فرود آمدم. دقیقا راس ساعت. فرودم را به فراز بردم و برگشتم و سیگار کشیدم و دوباره چون میرود او در پیرهنم؟. تنگ است تو را این هشت فلک. یا هفت خرک یا هر ترکیبی از یک عدد و یک کلمهی مختوم به کاف. مثلا شیاف.
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم.
بیست کیلومتری رشتم...
باقالیپلو با ماهی.
با رب انار و لب یار.
کوچه ها تعطیلند.
حرمت نشر فلاسف محفوظ...
بی تو اما به چه تندی من از آن کوچه گذشتم.
مشتم.
کشتم.
از پرده بالاتر نمی روم.
به نت سل که می رسم هوای فلافل می کنم شاید که فیلسوف شوم یا از فلاسفه. با حق نشر محفوظ.
یار یار یار...
با جبر و اختیار...
حق فلاسف محفوظ...
طعم فلافل محظوظ...
پیچیده در لای قبای باقالیپلو با ماهی...
دفتر کاهی ...

نصف شب
نصف شب است. من از کوچه میگذرم. تکزنگ میزنم عشق من. اگر اتاق خواب بودی چراغ اتاق را روشن خاموش کن. نور زرد از روی پردهی آبی که بر سطح کوچه میافتد خیلی عاشقانه هست عزیزم. دیوانه کننده است عشق من. دوست دارم هر چه زودتر همسر من باشی. و من با تو تمام رودخانههای جهان را از نزدیک ببینم. تمام پایتختهای جهان را زیر پا بگذارم و به عجایب هفتگانه سلامی دوباره کنم عشق من. تو خیلی عجیبی جیگر. از وقتی فهمیدم تو چقدر جیگری کلا احساس میکنم عجایب جهان هشتگانهست. تکزنگ میزنم.
پی نوشت :شیخی را گفتند: یا شیخ! قدرت خدای را عزوجل به چشم خویش دیده اید و شنیده اید؟
شیخ فرمود: در جوانی به مزرعه ذرّتی اندر شدم. بانوانی به جدّ برداشت ذرّت می کردند و من گوشه ای نشسته بودم. بانوان چون برای قطع ساقه ذرت خم می شدند ممدّ حیات بودند و چون برمیخاستند مفرح ذات. پس فهمیدم در هر خمشدنی دو نعمت است و بر هر نعمت شکری واجب.
گفتند: یا شیخ! این نعمت بود نه قدرت!
شیخ فرمود: ابله! شب به ایوانخانهء همان مزرعه با تنی چند از آن بانوان اندر بودم که شکر نعمت به جای می آوردم و به چشم خویش قدرت خدا را نظاره میکردم.

|